سلام
این قصه هم زمانی شروع شد که شب سه شنبه – تعطیل – مهمان ستوده از دوستان قدیمی وعزیزمان بودیم.از آن جایی که ایشان همان شب دچار سوختگی با آب جوش شد، به داروخانه ی محل برای گرفتن وسایل پانسمان مراجعه کردیم.در راه بازگشت، کنار مسجدمحل، دو نفر که از وجنات یکی معلوم بود برادر بسیجی است ودیگری که پسری شانزده – هفده ساله،دعوا شده بود.برادر بسیجی دست مبارک را در جیب خود کرد وگاز اشک آور را به سمت صورت پسرک نشانه گرفت ومحل را با بوی مطبوع آن متبرک کرد. پسرک همان جا افتاد.
ما در حدود سی متری دعوا در حال حرکت بودیم.احساس کردم دیگر چیزی نمی بینم، نفسم بالا نمی آمدو تا منزل ستوده که یک کوچه فاصله بود، با بدبختی خودمان را رساندیم.
امروز پنج شنبه و ریه های من هم چنان درگیر است.دیشب به پزشک مراجعه کردم، گفت اثرات گاز در ریه کاملن مشهود است .صورت مریم هم دچار جوش های متورم شدو ندا که سابقه ی دردهای میگرنی هم دارد دچار سردرد وحشتناکی شده است وخلاصه همه مان به نوعی شیمیایی شدیم!!!
وقتی قدرت محترم ، به یک شهروند،عنوان بسیجی می دهد ودیگری به عللی از این عنوان محروم می شود، این نابرابری را چگونه تعریف می کند؟ به نظر می رسدبه او اجازه می دهد تا کسی را به عنوان مجرم بشناسد، دستگیر کند، تشخیص دهد، خودش را حق بداند،قضاوت کند، میزان مجازات را تعیین کند، مجازات کند ، زمان ومکان مجازات را تعیین کند، تصمیم بگیرد، عمل کند وخلاصه آن که همه چیز را به نفع خودش تعریف کند بدون آن که متوجه باشد این اسبابی که در جیبش هست علاوه بر مجرم، دیگران را هم مجازات خواهد کرد.
اگر مملکت آن قدر ناامن است که بسیجی درجیبش گاز اشک آور می گذارد، با من غیربسیجی چه تفاوتی داردو اگر امن است چه نیازی به آلت قتاله ؟؟؟!!!
باور کنید دوره ی این کارها گذشته است و متاسفانه یا خوشبختانه ما گذشته از همه ی این ها در یک مملکت زندگی می کنیم و هموطنیم و شاید آن دو، هم محلی هم بودند و خلاصه آن قدر پیوندهای مختلف میان ما و دیگران زیاد و پیچیده است که درصورت وصل شدن به یک قدرت هم نمی توان منکر وجود آن ها بود. چه نیازی به چنین کارها؟
کدام مقام است که بتواند تشخیص دهد طرف بسیجی دعوا حق بود، تشخیصش درست بود و میزان مجازات را با جرم درست اعمال کرد؟مگر این ها جز اصول اولیه قضاوت اسلامی نیست؟
سلام
می گن این شعر برگزیده سال ... میلادیه.مطمئن نیستم .نمی دونم حتی شاعرش کیه وکجاییه یا این که برگزیده چه سازمان یا چیز دیگه ایه،اینترنتم گشتم ، نقل قولا متفاوت بود.
به ایناش کاری ندارم اما :
وقتی به دنیا می آم سیاهم
وقتی بزرگ می شم سیاهم
وقتی می رم زیر آفتاب سیاهم
وقتی می ترسم سیاهم
وقتی مریض می شم سیاهم
وقتی می میرم هنوز هم سیاهم
وتو آدم سفید!
وقتی به دنیا می آیی صورتی هستی
وقتی بزرگ می شی سفیدی
وقتی می ری زیر آفتاب قرمزی
وقتی سردت می شه آبی می شی
وقتی می ترسی زردی
وقتی مریض می شی سبزی
وقتی می میری خاکستری می شی
حالا تو به من می گی رنگین پوست؟!
فعلن نتیجه می گیریم که روانشناسی و پزشکی باید به انسان شناسی بیشتر سر بزنن...
دیشب به اجبار سلیقه ی صاحبخانه ای که مهمانش بودم، طنز چارخونه را تماشا کردم.
جمله ای که به ذهنم رسید این بود:
بعد از تماشای هجو در لباس طنز سریال هایی مثل برره و... که فرهنگ،زبان وگویش های قومیتی خودمان را مسخره کردیم ،حالا نوبت به افاغنه وپاکستانی هاست.
درقسمتی که دیدم ،یک خانواده ی خرده بورژوای تهرانی در مقابل یک خانواده ی پائین افغانی و یک پاکستانی قرار گرفته بود، در این تقابل با کمک دیالوگ هاو صحنه پردازی ها و نریشن های نه چندان ماهرانه ی نویسندگان وکارگردان ،دائم مفاهیم « احمق بودن دیگری» و «پائین بودن دیگری» برای مخاطب بازنمایی می شدو جالب است که «خودی» بازتولید شده در این سریال هم ،خود مفهوم «احمق بودن »را بازتولید می کند.اما در این مسابقه به هرحال این «خودی» ایرانی است که بر«دیگری» غیرایرانی می چربد.
دراین قسمت، برمحور ایرانیت وایرانی بودن تاکید شده بود اما اساس این تاکید متاسفانه مقایسه ومخدوش کردن چهره ی اقوام همسایه درقالب زبان، فرهنگ، ذهنیت و شیوه ی تفکرشان بود .کسانی که روزگاری با ما برسرسفره ی یک فرهنگ تغذیه کرده اند. اگر روی کره زمین مجموعه های جمعیتی فارسی زبان را درنظربگیریم افغانستان وپاکستان جز مهم ترین بخش هاهستند واین نشان از گذشته مشترک ما باآن ها هرچند در دوره های دوردست و یا دست نیافتنی است.
اما نکته این جاست که اگر در سال های نه چندان قبل تر ، گویش تهرانی و فرهنگ پایتخت الگوی مسلط وقدرتمند بود وبقیه ی فرهنگ های داخلی ،جزءادواری آن محسوب می شدند ،از این رو ناخودآگاه عقب می رفتندوتخریب می شدند،حالا باید از فرهنگ تهرانی حرف بزنیم که به حکم قدرت رسانه ای در مرکز منطقه ی فارسی زبان دنیا قرار گرفته است ،اما توجهی نداریم که دیگرهای تعریف شده ی پیرامون این منطقه، هم فرهنگی های خودی هستند.
ما اگر می خواهیم به شیوه ی هزاران بار امتحان شده ی ناسیونالیستی که به بیراهه هم رفته، بگوییم «برتریم» ،چرا خودمان را با افاغنه یا پاکستانی هایی مقایسه می کنیم که در کشورشان سال هاست درگیر جنگ نابرابرندو هم اکنون فجایعی که در کشورشان اتفاق می افتد ونشان می دهد چه قدر ساختارهای قدرت در آن ها متزلزل و روبه ویرانی است،کشورهایی که گلویشان زیر چکمه های زور آمریکا وروسیه و... در حال خفه شدن است.اگر تفکرمان اشاعه ی «برتری » ماست در برابر فیلم سیصد قدعلم کنیم...
کاری که رسانه نه چندان ملی ما با ساخت هجو چارخونه انجام می دهد، نه اثبات خودی است که حذف دیگری است وآن چنان که تجربه نشان می دهد حذف دیگری ، حذف خودی را به دنبال خواهد داشت.اگر فارسی پاکستانی وافغانی را به سخره بگیریم چه چیزی از فرهنگ وزبان فارسی می ماند که قابل دفاع باشد؟
درسالی که همه ی سازمان ها ونهاد برای اتحاد ملی تلاش می کنند خیلی خوب است که برعناصری دست بگذاریم که هویت «خودی» و ایرانی بودنمان را برجسته می کند اما اگر این تلاش بر محور حذف یا مخدوش کردن چهره ی «دیگری» یعنی کشورهای همسایه ی هم فرهنگ مان باشد ،معلوم نیست ره صدساله ی رو به جلو را در چند ثانیه به هزاران سال عقب تر برگشته ایم!!!