بنا به خواست یکی از نزدیک ترین دوستانم تدریس یک دوره «ICDL »را برای کارکنان اداره ای پذیرفتم. وارد کلاس که شدم همه جور گروه سنی بودند. از خانم های دوره ی سنی بیست تا چهل یا حتی پنجاه و مردان حدود سی تا پنجاه. برای آنان قوانین سفت وسختی گذاشته بودند. اول این که همه ی کارکنان اداره باید مدرک «ای سی دی ال » را بگیرند.بعد این که درکلاس ها باید حضور فعال داشته باشند واز دوجلسه غیبت بیشتر، حذف می شوند و...
روز اول حرف هایم را نفهمیدند،آن روز من متوجه جوسنگین کلاس شدم.حتی یکی از آنان با لحن بدی بامن حرف زد. بعدکلاس با مسئول کلاس ها صحبت کردم وسعی کردم علت را جویا شوم. گفت : استادقبلی شان خیلی خوب بود و چون رفته ونمی تواند بیاید درمقابل شما موضع دارند. گفتم جل الخالق !ازکجا می دانند من چه جوری هستم ،الان که جلسه اوله !بعدشم مگه بچه های دبستانند!
جلسه بعد ،سعی کردم به طور فردی واز چندنفرشان و نه باهمگی صحبت کنم:
· بزرگ ترین مشکل ،اجبار برای حضور درکلاس ها بود.آنان خود را بی نیاز از آموزش مهارت های «ای سی دی ال» می دانستند.چون معتقد بودند هیچ دردی از آنان دوا نمی شود.مدرک هم که بگیرند فقط امتیازشان بالارفته، ممکن است چندهزارتومانی روی حقوقشان برود.
· مشکل بعدی ، درگیری های ذهنی وروزمره ی زندگی بود: کارکردن و خرج زن وبچه برای آقایان ومسئولیت خانه داری و تدبیربچه ها که مشکل خانم ها بود.
· مشکل دیگر ،عادت کردن به گفتار وروش استادقبلی بود.
دیدم حق دارند. هرسه مشکل مسائلی هستند که مانع یادگیری می شود.به اضافه ی بالابودن سن برخی از آنان که خود حجاب بزرگتری بود.
اینجا بود که (به قول منیژه وحامد)« انسان شناسی خیلی کمکم کرد!»بهترین روشی که فکر می کردم،نزدیک شدن به ذهن تک تک شان بود.بنابراین سعی کردم از ویدئوپروژکشن و کامپیوتر خودم کمتر استفاده کنم وبالای سر هرکدام شان بروم و حتی شده چندبار یک مطلب را بگویم.بخواهم که از دستان خودشان بیشترین استفاده را بکنند تا بتوانند درحل تمرین ها مشارکت داشته باشند.بارها وبارها به آنان می گفتم :اشتباه نکنید،کامپیوتر انسان نیست،باید کاملن برایش همه چیز مفهوم داشته باشد تا بتواند برای ما کاری انجام دهد .بنابراین مجبور می شدند کاملن همه چیز را گوش کنند و نکات را دقیق بفهمندتا خطاهای خود را پیدا کنند.رویکرد تدریسم را هم عوض کردم وبه جای تدریس صفحه به صفحه ی کتاب هر درس را با یک تمرین شروع کردم.طوری که فکرکنند درس قبلی است ،اما درحقیقت بعد از انجام تمرین هایی که در جلسه ی پیش یادگرفته بودند،نکته ی جدید را بدون ایجاد استرس وفشار وبا راحت ترین شکل ممکن می گفتم. دیگر راه افتاده بودند. وقتی سئوال می کردند بالای سرشان می رفتم وسعی می کردم تشویق شان کنم تا بازهم بپرسند. برخی سئوالات را هم عمدن جواب نمی دادم تا خودشان عملی انجام دهندتا درذهن شان بیشتر بماند.
الان از دوره ی اول چهارجلسه بیشتر نمانده است. برای من سروکله زدن با دانش آموز تجربه ی آموخته ای بود.اما با آدم هایی که ذهن شان به اندازه ی کوچک ترها باز نیست و درک فضای مجازی کامپیوتر برایشان دشوار است ، تجربه ی اول بود.
آنان ونمونه ی کارمندان دیگر این مملکت آدم هایی هستند که درگیر روزمرگی هایند و بدون آن که برایشان سئوالی پیش آمده باشد به اجبار تحت عنوان « آموزش ضمن خدمت» برایشان جواب سئوال می دهند.
در زمینه ی رایانه هم ، افرادی هستند که خودشان را بی نیاز از آموختن مهارت های هفت گانه وبین المللی کاربری رایانه می دانند،نه از آن جهت که واقعن بی نیازند،از آن جهت که برایشان دربین فشارهای روزمره ی زندگی جایی برای فکرکردن به اطراف وتجربیات دیگران وعلم ودانش روز فراهم نیست تا جایی که بارها می گفتند آخه دم پیری واین حرفا! یعنی چی؟
-------------------------------
بهتر نیست سازمان های زیربط آموزش ضمن خدمت به جای آن که خودشان مساله طرح کنند وپاسخ دهند راهکارهایی در پیش بگیرند که کارمندان خودشان احساس نیاز کنند؟ ساعت ها وقت وهزینه را صرف این می کنند که کارکنان را به اجبار سرکلاس هایی بکشانند که بازدهی ندارد جز افزایش حقوق، که بازهم تولید بارمالی برای دولت می کند. تازه دراین میان مهارت هایی هم وجود دارد مثل ای سی دی ال که از جایی دیگر آمده وتا بخواهد در فرهنگ ما جاباز کند خود سال ها طول می کشد و این از بدترین ایتم های آموزش ضمن خدمت است.
سلام
قصه ی این پست از آن جا شروع شد که درجمعی،گفتگو وبحث بین من وشخص دیگری درباره ی سئوالی درگرفت.دراین میان سئوال اصلی تبدیل به چندین سئوال و بحث نیمه کاره ماند.حالا چندسئوال آن مباحثه را ذکر می کنم و اگر کسی پاسخی برای آن ها دارد یا منبعی ،دریغ نکند:
· درزمان خلیفه دوم که مسلمین به ایران حمله کردند،اسلام اولیه ای که به ایران رسید ودرآن پا گرفت اسلام سنی بود.اما امروزه مذهب اکثریتی درایران شیعه است.این تغییرنگرش وچرخش درایران چگونه اتفاق افتاد؟ آیا مکانیسم این تغییر صرفا رسمی شدن مذهب شیعه توسط صفویان بود واین تنها دلیلش بود؟به عبارتی فشارحکومتی باعث همه گیری شیعه شد؟اصلا شیعه چگونه به ایران وارد شد؟ آیا می توان از نقش امامزاده ها – که تعداد نسبتا زیادی از آنان در ایران هستند- در گسترش فرهنگ تشیع حرف زد؟آیا شیعه ای که وارد ایران شد،شیعه ای تحت تاثیر سازوکارهای فرهنگی در ایران وملل اطرافی که از آن وارد شده،بوده؟یعنی چیزی که درابتدا به نام شیعه در ایران گسترش یافت با آن چه در عربستان شکل گرفت چه تفاوت هایی داشت؟ ...
همان طور که می بینید سئوالات از دومنظر ایجادشده اند: یکی منشا شیعه در ایران ودیگری گسترش آن .
اگرچه ظاهر این سئوالات تاریخی است،اما پاسخ را بیشتر از منظر فرهنگی – انسان شناسی تاریخی – جستجو می کنم...
(درپرانتز ای کاش این رشته در کشورما آن قدر پاگرفته بود که می توانستم به منابع تاریخی انسان شناسی در ایران رجوع کنم)