یک سئوال :
مبعث هر پیامبر به معنای نیاز بشر به جریان اندیشه های نوین است
در این راه گاهی حتی فرهنگ ها هم، به هم می ریزند .
( نمونه اش را کم نداریم. )
یعنی ساختار های فرهنگی موجود ،وقتی با نگاه دین به بیراهه های خطرناک
می رود ، پیامبری می آید.
. . . در عجبم ،
او چرا نمی آید؟

سلام
شاید ژاپن ربطی به ما نداشته باشد .
کشوری آسیایی با روح شرقی و تنوع فرهنگی زیاد ، که خواب وخوراک را حتی از جهان اول گرفته است. بنابراین دانستن در باره آن می تواند تجربه خوبی برای ما جهان سومی ها باشد. به ویژه برای جوانانی که همیشه دغدغه شکستن فضاهای سنتی را باحفظ احترام دارند و می خواهند میدانی برای تجربه تازه های علم ایجاد کنند.
این نوشته خلاصه مقاله ای است در فصل نامه انسان و فرهنگ – شماره 1 نوشته کی چی اوموتو
با نام :
محفلی به نام APE : بخشی از انسان شناسی ژاپن
بعد از خواندن این مقاله نتیجه گرفتم اگر قرار است انسان شناسی در ایران به جایی برسد باید تمام زیر شاخه ها یکدیگر را به رسمیت بشناسند، دین و خانواده و زیستی وفرهنگی و غیره هم ندارد .تعارف هم نداریم.
شما چه فکر می کنید؟
...........................................................
پایه گذار انجمن انسان شناسی ژاپن ، شوگورو تسوبویی در 1885 است.
* انجمن انسان شناسی ژاپن تنها 20 سال بعد از انسان شناسی در پاریس ولندن تشکیل شد.
* تسوبویی هدف انجمن را توضیح منشا طبیعی انسان از طریق مطالعه آناتومی ، فیزیولوژی ، رشد ، وراثت ، گونه وتحول می داند.
* اولین نشریه انجمن انسان شناسی ژاپن در 1886 چاپ شد ، یعنی 13 سال قبل از انتشار رسمی AAA که انسان شناس آمریکایی نام داشت.
* در شماره دوم مجله فوق ، تسوبویی به شرح حدود 40 عنوان تحقیق انسان شناختی ، با موضوعات امروزی انسان شناسی مثل باستان شناسی ، زبان شناسی و... می پردازد.
* تسوبویی به موضوعات کاملا متفاوت می پرداخت ، مثلا در 1886 ، 26 مقاله در زمینه های مختلف نوشت : اندازه های بدن در جزایر ایزو ، ملاحظات باستان شناسی در باره غار یوشی می ، تحلیل های آماری در فرهنگ عامه ، چرایی بلندی موهای زنان در جزیره هاچوچی ، تاریخ بازرگانی ژاپن ، و...
* انسان شناسی کنونی ژاپن ، ادامه مطالعات تاریخ طبیعی است.
* خاستگاه های مردم ژاپن موضوع مهمی در انسان شناسی آن بوده است.
* نظریات مختلفی در باره چرایی اهمیت خاستگاه مردم ژاپن در تاریخ انسان شناسی آن وجود دارد ، نویسنده مقاله معتقد است ، دیدگاه های تاریخی عصر تحت تاثیر ایدوئولوژی حاکم بر جامعه بر این روال بی تاثیر نبوده است ،زیرا از عصر می جی تا جنگ جهانی دوم دیدگاه ناسیونالیستی نژاد ژاپنی حاکم است.
* در اواخر قرن 19 حوزه های متعددی پس از تشکیل انجمن انسان شناسی ، از آن جدا می شود : انجمن باستان شناسی ، انجمن زبان شناسی ، انجمن جامعه شناسی ، انجمن فرهنگ عامه ، انجمن مردم شناسیالبته در ابتدا جلسات مشترک وسپس مجزا می شوند .
* از نتایج تجزیه انسان شناسی به رشته های مرتبط ایجاد تغییر در مسیر اصلی تحقیقات بود. زیرا انتشارات انجمن مملو از مطالعات زیستی انسانی و ارائه آمار واعداد شده بود .در چنین فضایی و شاید به دلیل مقاومت در برابر چنین جریانی چندین عضو جوان انجمن قصد بازگشت به مقاصد اولیه انسان شناسی را کردند؛ یعنی مطالعات منسجم میان رشته ای در باره انسان .
* در 1927 این جوانان یک میزگزد علوم انسانی تشکیل می دهند.تا برای ادامه جلسات که به دلیل جنگ حهانی 2 تعطیل شده بود تصمیم بگیرند. پس از 10 سال آن جلسات را به نام محفل APE تغییر نام دادند. در زمینه این نام امده است : (((ترکیب این سه کلمات Anthropology، Prehistory، Ethnology نام انجمن را می سازد و خود کلمه APE در انگلیسی به معنای میمون انسان نمایی است که قادر نیست روی دو پا راه برود . زیرا ما در عین حالی که دانشمندان کاملی هستیم هنوز نمی توانیم به تنهایی خود را سر پا نگه داریم.البته بعضی از ما شخصیت انسانی به خود گرفته ایم و از این نظر به خود می بالیم.))) !!!!!!!!
* در ادامه مقاله نویسنده به شرح زندگی خود در مراکز تحقیقاتی ودانشگاهی می پردازد و سپس در یک نتیجه گیری اعلام می کند:
* دانشمندی که در رشته ای خاص تخصص دارد مثل موسیقی دانی است که سازی می نوازد .نتایج تحقیقاتی که دانشمندان ارائه می کنند مثل رسیتالی است که تک نوازی آن را اجرا می کند .اما ، تحقیقات میان رشته ای مثل سمفونی است.گرچه نوای سازهای گروه با هم متفاوت است ولی در اجرای تم اصلی همه با هم همکاری می کنند .این دقیقا همان چیزی است که ما در علوم امروزه به آن احتیاج داریم.
* احساس می کنم به شدت به فعالیت میان رشته ای و منسجم در علوم انسانی نیاز دارم ، که این امر به کمک متخصصان دیگر رشته ها مثل حقوق ، پزشکی ، علوم محیطی ، روان شناسی و... میسر است .عنوان مورد نظر من برای معرفی علوم انسانی جدید چنین است : از DNA تا حقوق بشر.
* چنین تفکری دلیلی دوگانه دارد ، اول این که فکر نمی کنم به اتکای یک رشته واحد در علوم انسانی بتوان مسائل بزرگ و پیچیده ای را که در جهان امروز با آن ها روبرو ییم را حل کرد .به خصوص اکنون دیگر نوبت علوم اجتماعی وفرهنگی است که از دستاوردهای خیره کننده ای که در دوران اخیر در زمینه علوم طبیعی حاصل شده است استفاده کنند .دیگر این که به انسان شناسی رایج هم دل نبسته ام .زیرا استادان آن برای دریافت بورس تحصیلی مثل صنعت گران ، گزارش تولید می کنند .در عصر IT ، اطلاعات به صورت الکترونیک در دسترس قرار دارد وتماس انسانی که در علوم قدیم اجتناب ناپذیر بود دیگر چندان اهمیتی ندارد. بیایید همگی در تشکیل اجتماعی علمی و دوستانه و ثمربخش با هدف ایجاد انسجام بین همه رشته های انسان شناسی بکوشیم تا بتوانیم از این رهگذر به مسائلی بپردازیم که رویاروی انسان مدرن و جهان قرار گرفته است.
سلام
می گن دزد ناشی به کاهدون می زنه
البته با توجه به اتفاقات روز و مساله لبنان و جهت گیری های
متفاوت دنیا فکر کنم این بار جای خوبی پیدا کردم :
به تفکیک موضوعات :
مجموعه مقالات کتاب ها فایل های صوتی
گفتمان ها نامه ها نوشته های دیگران در باره او
..............................
یاد دکتر یحیی مدرسی به خیر که درکلاس زبان ها و اقوام ایران،
روی نظریات چامسکی خیلی تاکید دارند.
سلام
این مطلب را آقای جلیلوند ارسال کرده اند
من که چند باری خوندمش تا فهمیدم . . .
شما هم بخونید جالبه :
----------------------------
می بخشید که دیر شد. آخه می دونین این روزها اونقدر بچه های انسان شناسی گرفتارن ها،
که حتی فرصت سر پشه خاروندن هم ندارن! باور کنید. شاید خبرش به شمام رسیده.
یک استثنا در دوقلوهای همسان
دوقلوزایی البته موضوع جالب توجهی است اما جالبتر تولد دوقلوهای همسان است.
دوقلوهایی که به دلیل دوپاره شدن توده سلولی اولیه متولد می شوند نه تنها در جنس
که در خصوصیاتی مانند قد، وزن، رنگ چشم و بسیار خصوصیات دیگر آنقدر به هم
شبیه اند که والدینشان هم در تشخیص آن ها مشکل دارند؛ مسئله به این جا ختم نمی شود و
حتی نمونه هایی از تاثیرذهن آن دو بریکدیگر مشاهد شده.
اما دوقلوهای ما، گمان نمی کنم درباره اینکه نطفه اولیه هر دو یکی است و از کنجاوی و
تعمق درباره انسان سرچشمه می گیرند اختلاف نظر اساسی باشد.این دوقلوها از دو
جهت نسبت به سایرین استثنا هستند. اول اینکه بر خلاف دیگران، علت این دوپارگی
اولیه تشخیص داده شده و به انواعی از بیماری های phobia و mania
که در دوران های مختلف تاریخ بشر با تغییرات اندکی قابل رویت است مربوط می شود
مثل جنون قوم مداری و ترس از بیگانه و مورد دوم، تفاوتی است که برخلاف دیگر دوقلوهای
همسان و با تمامی همانندیهایشان از ابتدا تا امروز بین آن ها وجود داشته است.
سلام
این مطلب در ادامه مطلب قبلی است و بیشتر نقطه نظراتم در باره
شبهات و سئوالاتی است که دوستان عزیزم مطرح کرده اند
همراه با چاشنی تشکرات ويژه از طرح سئوال وشبهه از جانب آنان .
امیدوارم این بار شبهات جدی تری مطرح شود.
--------------------------------
دراین جا اصلا قصد این نبوده که مرگ در جوامع مدرن و سنتی مقایسه شود .
فقط مطلب در پی کشف الزام وارتباط مرگ وزندگی به عنوان مفاهیم ایستا و پویا که
ظاهرا متضاد هم هستند ، بوده است.
( اگر کسی خواست تفاوت مرگ در جوامع سنتی و مدرن را ببیند حتما این صفحه را ببیند.)
--------------------------------
وقتی پویایی با همه ی روانی و جریانی که دارد خود را در برابر ایستایی قرار می دهد
حتما می تواند عللی داشته باشد که از نظر یک انسان شناس باید در ظرف خود مطالعه شود
و از قبل نمی تواند هیچ نتیجه ای وجود داشته باشد .به همین دلیل باید دید هر فرهنگ چه
تعبیری از آن دارد.اما پیش فرض ها می توانند باشند .که به نظر می رسد ترس از ایستایی
پر رنگ ترین دلیل آن است.
دوستان گفته اند مرگ مفهومی غیر عقلایی و غیر منطقی و درک آن در ظرف عقل نمی گنجد.
من چنین اعتقادی ندارم
زیرا اگر مرگ نباشد هرگز زندگی مفهومی نخواهد داشت و اگر آن را مفهومی غیر عقلایی بدانیم
حتما زندگی نیز مفهومی این چنینی دارد.
گذشته از بحث های فلسفی افرادی مثل نیچه و... که زندگی را فقط درک لذات آن می دانند
و سعی در به دور کردن مفهوم عقل از آن دارند ، گروهی از فلاسفه هم مانند صدرالمتالهین
به طور کاملا عقلایی و منطقی ،مرگ را تداوم زندگی می دانند و حتی نوع و چگونگی
آن را با استدلالات فلسفی اثبات می کنند .
این که فرهنگ ها چه دیدی نسبت به مرگ دارند از نقطه نظر انسان شناسی
باید مهم باشد.زیرا در راستای این دیدگاه است که تنظیم رابطه میان
زندگی و مرگ صورت می گیرد.
برای نمونه می توانید عملیات های استشهادی مقاومت حزب الله لبنان را ببینید که
از قضای روزگار این روزها اخبار زیادی از این حزب به گوش می رسد:
عده ای جوان، که مرگ را در زندگی معنا می کنند ، برای این کار باید هر لحظه آماده باشند
و با بستن بمب و گلوله به خود ، به مقر صهیونیست ها یا معابر آنان و خلاصه جایی که می دانند
هرگز بر نخواهند گشت بروند ، لحظاتی می گذردو بمب منفجر و جوان با خاک یکی خواهد شد . . .
این گردان حتما دارای فرمانده ای است که می تواند افرادش را قانع کند تا هرلحظه آماده مرگ باشند.
اگر مرگ مفهومی غیر منطقی است و در ظرف عقل نمی گنجد ، چرا چنین گردانی اساسا تشکیل شده است که افراد خود را هرلحظه به کشتن دهند؟ ویا آن که فرمانده باید کسی باشد که دارای توانایی است؟
به نظر می رسد این ظاهر قضیه است ، مرگ این عده جوان تضمین کننده حیات جامعه لبنان است وشاید هم مسلمانان و یا به طور خاص شیعیان .
اگر قرار است گروهی به نام شیعیان زنده بمانند تا تداوم فرهنگ شیعه باشند باید در شرایط کنونی لبنان ،عده ای به سراغ مرگ بروند .
نگاه این افراد به مرگ نوع زندگی شان را رقم می زند . افرادی که مرگ را جریان زنده ای می بینند و نه ایستا که دائم باید خط آن را پرکنند قطعن زندگی را نیز مفهومی پوینده با تفسیر خاص فرهنگی خود از این مفهوم می دانند وگرنه برای زندگی با مفهوم غیر بالنده که خود را فدا نمی کنند ، این جا اتفاقن اوج تفکر عقلانی با زمینه فرهنگی نسبت به مفهوم مرگ است :
مرگ برای زندگی نه زندگی برای مرگ.
به نظر می رسد فرهنگ انتحار و استشهاد اکنون دیگر جای خود را باز کرده است و به عنوان برگ برنده حزب الله در مقابل ارتش اسرائیل عمل می نماید .
پس برای این که همیشه تنوع وجود دارد باید هرکدام در ظرف خودشان بررسی شوند. اما این را نیز
بدانیم که همه فرهنگ ها رابطه خود را با مرگ تعریف می کنند. گاهی آن را کاملا رد و گاهی آن را می پذیرند و گروهی نیز در فضای بینابین حلقه های تناسخ قرار می گیرند.
مثال استشهاد هم ثابت می کند همیشه مرگ در تضاد با جریان زندگی نیست.
از سویی ترس از فنا همیشه نه ناشی از بحرانی است که مرگ در حیات مادی افراد ایجاد می کند که گاهی ترس از بین رفتن نرم افزار زندگی و بخش معنایی وایدئولوژیک آن است که این رابطه را تعریف می کند.
و البته منظور از نزدیک شدن به این مفهوم دقیقا نزدیک شدن با زمینه فرهنگی است وگرنه هرکسی می داند حتی اگر مرگ دسته جمعی هم اتفاق بیافتد بازهم شکل فردی دارد و با هیچ پدیده ی اجتماعی قابل قیاس نیست.