یک سئوال :
مبعث هر پیامبر به معنای نیاز بشر به جریان اندیشه های نوین است
در این راه گاهی حتی فرهنگ ها هم، به هم می ریزند .
( نمونه اش را کم نداریم. )
یعنی ساختار های فرهنگی موجود ،وقتی با نگاه دین به بیراهه های خطرناک
می رود ، پیامبری می آید.
. . . در عجبم ،
او چرا نمی آید؟

سلام
شاید ژاپن ربطی به ما نداشته باشد .
کشوری آسیایی با روح شرقی و تنوع فرهنگی زیاد ، که خواب وخوراک را حتی از جهان اول گرفته است. بنابراین دانستن در باره آن می تواند تجربه خوبی برای ما جهان سومی ها باشد. به ویژه برای جوانانی که همیشه دغدغه شکستن فضاهای سنتی را باحفظ احترام دارند و می خواهند میدانی برای تجربه تازه های علم ایجاد کنند.
این نوشته خلاصه مقاله ای است در فصل نامه انسان و فرهنگ – شماره 1 نوشته کی چی اوموتو
با نام :
محفلی به نام APE : بخشی از انسان شناسی ژاپن
بعد از خواندن این مقاله نتیجه گرفتم اگر قرار است انسان شناسی در ایران به جایی برسد باید تمام زیر شاخه ها یکدیگر را به رسمیت بشناسند، دین و خانواده و زیستی وفرهنگی و غیره هم ندارد .تعارف هم نداریم.
شما چه فکر می کنید؟
...........................................................
پایه گذار انجمن انسان شناسی ژاپن ، شوگورو تسوبویی در 1885 است.
* انجمن انسان شناسی ژاپن تنها 20 سال بعد از انسان شناسی در پاریس ولندن تشکیل شد.
* تسوبویی هدف انجمن را توضیح منشا طبیعی انسان از طریق مطالعه آناتومی ، فیزیولوژی ، رشد ، وراثت ، گونه وتحول می داند.
* اولین نشریه انجمن انسان شناسی ژاپن در 1886 چاپ شد ، یعنی 13 سال قبل از انتشار رسمی AAA که انسان شناس آمریکایی نام داشت.
* در شماره دوم مجله فوق ، تسوبویی به شرح حدود 40 عنوان تحقیق انسان شناختی ، با موضوعات امروزی انسان شناسی مثل باستان شناسی ، زبان شناسی و... می پردازد.
* تسوبویی به موضوعات کاملا متفاوت می پرداخت ، مثلا در 1886 ، 26 مقاله در زمینه های مختلف نوشت : اندازه های بدن در جزایر ایزو ، ملاحظات باستان شناسی در باره غار یوشی می ، تحلیل های آماری در فرهنگ عامه ، چرایی بلندی موهای زنان در جزیره هاچوچی ، تاریخ بازرگانی ژاپن ، و...
* انسان شناسی کنونی ژاپن ، ادامه مطالعات تاریخ طبیعی است.
* خاستگاه های مردم ژاپن موضوع مهمی در انسان شناسی آن بوده است.
* نظریات مختلفی در باره چرایی اهمیت خاستگاه مردم ژاپن در تاریخ انسان شناسی آن وجود دارد ، نویسنده مقاله معتقد است ، دیدگاه های تاریخی عصر تحت تاثیر ایدوئولوژی حاکم بر جامعه بر این روال بی تاثیر نبوده است ،زیرا از عصر می جی تا جنگ جهانی دوم دیدگاه ناسیونالیستی نژاد ژاپنی حاکم است.
* در اواخر قرن 19 حوزه های متعددی پس از تشکیل انجمن انسان شناسی ، از آن جدا می شود : انجمن باستان شناسی ، انجمن زبان شناسی ، انجمن جامعه شناسی ، انجمن فرهنگ عامه ، انجمن مردم شناسیالبته در ابتدا جلسات مشترک وسپس مجزا می شوند .
* از نتایج تجزیه انسان شناسی به رشته های مرتبط ایجاد تغییر در مسیر اصلی تحقیقات بود. زیرا انتشارات انجمن مملو از مطالعات زیستی انسانی و ارائه آمار واعداد شده بود .در چنین فضایی و شاید به دلیل مقاومت در برابر چنین جریانی چندین عضو جوان انجمن قصد بازگشت به مقاصد اولیه انسان شناسی را کردند؛ یعنی مطالعات منسجم میان رشته ای در باره انسان .
* در 1927 این جوانان یک میزگزد علوم انسانی تشکیل می دهند.تا برای ادامه جلسات که به دلیل جنگ حهانی 2 تعطیل شده بود تصمیم بگیرند. پس از 10 سال آن جلسات را به نام محفل APE تغییر نام دادند. در زمینه این نام امده است : (((ترکیب این سه کلمات Anthropology، Prehistory، Ethnology نام انجمن را می سازد و خود کلمه APE در انگلیسی به معنای میمون انسان نمایی است که قادر نیست روی دو پا راه برود . زیرا ما در عین حالی که دانشمندان کاملی هستیم هنوز نمی توانیم به تنهایی خود را سر پا نگه داریم.البته بعضی از ما شخصیت انسانی به خود گرفته ایم و از این نظر به خود می بالیم.))) !!!!!!!!
* در ادامه مقاله نویسنده به شرح زندگی خود در مراکز تحقیقاتی ودانشگاهی می پردازد و سپس در یک نتیجه گیری اعلام می کند:
* دانشمندی که در رشته ای خاص تخصص دارد مثل موسیقی دانی است که سازی می نوازد .نتایج تحقیقاتی که دانشمندان ارائه می کنند مثل رسیتالی است که تک نوازی آن را اجرا می کند .اما ، تحقیقات میان رشته ای مثل سمفونی است.گرچه نوای سازهای گروه با هم متفاوت است ولی در اجرای تم اصلی همه با هم همکاری می کنند .این دقیقا همان چیزی است که ما در علوم امروزه به آن احتیاج داریم.
* احساس می کنم به شدت به فعالیت میان رشته ای و منسجم در علوم انسانی نیاز دارم ، که این امر به کمک متخصصان دیگر رشته ها مثل حقوق ، پزشکی ، علوم محیطی ، روان شناسی و... میسر است .عنوان مورد نظر من برای معرفی علوم انسانی جدید چنین است : از DNA تا حقوق بشر.
* چنین تفکری دلیلی دوگانه دارد ، اول این که فکر نمی کنم به اتکای یک رشته واحد در علوم انسانی بتوان مسائل بزرگ و پیچیده ای را که در جهان امروز با آن ها روبرو ییم را حل کرد .به خصوص اکنون دیگر نوبت علوم اجتماعی وفرهنگی است که از دستاوردهای خیره کننده ای که در دوران اخیر در زمینه علوم طبیعی حاصل شده است استفاده کنند .دیگر این که به انسان شناسی رایج هم دل نبسته ام .زیرا استادان آن برای دریافت بورس تحصیلی مثل صنعت گران ، گزارش تولید می کنند .در عصر IT ، اطلاعات به صورت الکترونیک در دسترس قرار دارد وتماس انسانی که در علوم قدیم اجتناب ناپذیر بود دیگر چندان اهمیتی ندارد. بیایید همگی در تشکیل اجتماعی علمی و دوستانه و ثمربخش با هدف ایجاد انسجام بین همه رشته های انسان شناسی بکوشیم تا بتوانیم از این رهگذر به مسائلی بپردازیم که رویاروی انسان مدرن و جهان قرار گرفته است.
سلام
می گن دزد ناشی به کاهدون می زنه
البته با توجه به اتفاقات روز و مساله لبنان و جهت گیری های
متفاوت دنیا فکر کنم این بار جای خوبی پیدا کردم :
به تفکیک موضوعات :
مجموعه مقالات کتاب ها فایل های صوتی
گفتمان ها نامه ها نوشته های دیگران در باره او
..............................
یاد دکتر یحیی مدرسی به خیر که درکلاس زبان ها و اقوام ایران،
روی نظریات چامسکی خیلی تاکید دارند.
سلام
این مطلب را آقای جلیلوند ارسال کرده اند
من که چند باری خوندمش تا فهمیدم . . .
شما هم بخونید جالبه :
----------------------------
می بخشید که دیر شد. آخه می دونین این روزها اونقدر بچه های انسان شناسی گرفتارن ها،
که حتی فرصت سر پشه خاروندن هم ندارن! باور کنید. شاید خبرش به شمام رسیده.
یک استثنا در دوقلوهای همسان
دوقلوزایی البته موضوع جالب توجهی است اما جالبتر تولد دوقلوهای همسان است.
دوقلوهایی که به دلیل دوپاره شدن توده سلولی اولیه متولد می شوند نه تنها در جنس
که در خصوصیاتی مانند قد، وزن، رنگ چشم و بسیار خصوصیات دیگر آنقدر به هم
شبیه اند که والدینشان هم در تشخیص آن ها مشکل دارند؛ مسئله به این جا ختم نمی شود و
حتی نمونه هایی از تاثیرذهن آن دو بریکدیگر مشاهد شده.
اما دوقلوهای ما، گمان نمی کنم درباره اینکه نطفه اولیه هر دو یکی است و از کنجاوی و
تعمق درباره انسان سرچشمه می گیرند اختلاف نظر اساسی باشد.این دوقلوها از دو
جهت نسبت به سایرین استثنا هستند. اول اینکه بر خلاف دیگران، علت این دوپارگی
اولیه تشخیص داده شده و به انواعی از بیماری های phobia و mania
که در دوران های مختلف تاریخ بشر با تغییرات اندکی قابل رویت است مربوط می شود
مثل جنون قوم مداری و ترس از بیگانه و مورد دوم، تفاوتی است که برخلاف دیگر دوقلوهای
همسان و با تمامی همانندیهایشان از ابتدا تا امروز بین آن ها وجود داشته است.
سلام
این مطلب در ادامه مطلب قبلی است و بیشتر نقطه نظراتم در باره
شبهات و سئوالاتی است که دوستان عزیزم مطرح کرده اند
همراه با چاشنی تشکرات ويژه از طرح سئوال وشبهه از جانب آنان .
امیدوارم این بار شبهات جدی تری مطرح شود.
--------------------------------
دراین جا اصلا قصد این نبوده که مرگ در جوامع مدرن و سنتی مقایسه شود .
فقط مطلب در پی کشف الزام وارتباط مرگ وزندگی به عنوان مفاهیم ایستا و پویا که
ظاهرا متضاد هم هستند ، بوده است.
( اگر کسی خواست تفاوت مرگ در جوامع سنتی و مدرن را ببیند حتما این صفحه را ببیند.)
--------------------------------
وقتی پویایی با همه ی روانی و جریانی که دارد خود را در برابر ایستایی قرار می دهد
حتما می تواند عللی داشته باشد که از نظر یک انسان شناس باید در ظرف خود مطالعه شود
و از قبل نمی تواند هیچ نتیجه ای وجود داشته باشد .به همین دلیل باید دید هر فرهنگ چه
تعبیری از آن دارد.اما پیش فرض ها می توانند باشند .که به نظر می رسد ترس از ایستایی
پر رنگ ترین دلیل آن است.
دوستان گفته اند مرگ مفهومی غیر عقلایی و غیر منطقی و درک آن در ظرف عقل نمی گنجد.
من چنین اعتقادی ندارم
زیرا اگر مرگ نباشد هرگز زندگی مفهومی نخواهد داشت و اگر آن را مفهومی غیر عقلایی بدانیم
حتما زندگی نیز مفهومی این چنینی دارد.
گذشته از بحث های فلسفی افرادی مثل نیچه و... که زندگی را فقط درک لذات آن می دانند
و سعی در به دور کردن مفهوم عقل از آن دارند ، گروهی از فلاسفه هم مانند صدرالمتالهین
به طور کاملا عقلایی و منطقی ،مرگ را تداوم زندگی می دانند و حتی نوع و چگونگی
آن را با استدلالات فلسفی اثبات می کنند .
این که فرهنگ ها چه دیدی نسبت به مرگ دارند از نقطه نظر انسان شناسی
باید مهم باشد.زیرا در راستای این دیدگاه است که تنظیم رابطه میان
زندگی و مرگ صورت می گیرد.
برای نمونه می توانید عملیات های استشهادی مقاومت حزب الله لبنان را ببینید که
از قضای روزگار این روزها اخبار زیادی از این حزب به گوش می رسد:
عده ای جوان، که مرگ را در زندگی معنا می کنند ، برای این کار باید هر لحظه آماده باشند
و با بستن بمب و گلوله به خود ، به مقر صهیونیست ها یا معابر آنان و خلاصه جایی که می دانند
هرگز بر نخواهند گشت بروند ، لحظاتی می گذردو بمب منفجر و جوان با خاک یکی خواهد شد . . .
این گردان حتما دارای فرمانده ای است که می تواند افرادش را قانع کند تا هرلحظه آماده مرگ باشند.
اگر مرگ مفهومی غیر منطقی است و در ظرف عقل نمی گنجد ، چرا چنین گردانی اساسا تشکیل شده است که افراد خود را هرلحظه به کشتن دهند؟ ویا آن که فرمانده باید کسی باشد که دارای توانایی است؟
به نظر می رسد این ظاهر قضیه است ، مرگ این عده جوان تضمین کننده حیات جامعه لبنان است وشاید هم مسلمانان و یا به طور خاص شیعیان .
اگر قرار است گروهی به نام شیعیان زنده بمانند تا تداوم فرهنگ شیعه باشند باید در شرایط کنونی لبنان ،عده ای به سراغ مرگ بروند .
نگاه این افراد به مرگ نوع زندگی شان را رقم می زند . افرادی که مرگ را جریان زنده ای می بینند و نه ایستا که دائم باید خط آن را پرکنند قطعن زندگی را نیز مفهومی پوینده با تفسیر خاص فرهنگی خود از این مفهوم می دانند وگرنه برای زندگی با مفهوم غیر بالنده که خود را فدا نمی کنند ، این جا اتفاقن اوج تفکر عقلانی با زمینه فرهنگی نسبت به مفهوم مرگ است :
مرگ برای زندگی نه زندگی برای مرگ.
به نظر می رسد فرهنگ انتحار و استشهاد اکنون دیگر جای خود را باز کرده است و به عنوان برگ برنده حزب الله در مقابل ارتش اسرائیل عمل می نماید .
پس برای این که همیشه تنوع وجود دارد باید هرکدام در ظرف خودشان بررسی شوند. اما این را نیز
بدانیم که همه فرهنگ ها رابطه خود را با مرگ تعریف می کنند. گاهی آن را کاملا رد و گاهی آن را می پذیرند و گروهی نیز در فضای بینابین حلقه های تناسخ قرار می گیرند.
مثال استشهاد هم ثابت می کند همیشه مرگ در تضاد با جریان زندگی نیست.
از سویی ترس از فنا همیشه نه ناشی از بحرانی است که مرگ در حیات مادی افراد ایجاد می کند که گاهی ترس از بین رفتن نرم افزار زندگی و بخش معنایی وایدئولوژیک آن است که این رابطه را تعریف می کند.
و البته منظور از نزدیک شدن به این مفهوم دقیقا نزدیک شدن با زمینه فرهنگی است وگرنه هرکسی می داند حتی اگر مرگ دسته جمعی هم اتفاق بیافتد بازهم شکل فردی دارد و با هیچ پدیده ی اجتماعی قابل قیاس نیست.

این پست هدی از نظر انسان شناسی خیلی جای بحث دارد :
شیوه ای که هر قوم برای ایجادوتداوم ارتباط با اموات ابداع و برقرار می کند ،
به تبع فرهنگ آن ، می تواند متفاوت ومتنوع باشد.
قطعن ، گذر زمان و تحولات سنت و مدرنیته هم برآن ، تاثیر می گذارد ،
پارک از جمله مفاهیم مدرن است که در این فرهنگ توانسته جای خود را
برای برقراری ارتباط با اموات پیدا کند ، پس این ربطی به نوع فرهنگ ندارد .
البته این که پارک یک فضای عمومی است و جای خود را در زندگی روز مره باز کرده
جای خودش را دارد.
از این ها گذشته ،
حالا سئوال این است :
وقتی مرگ اتفاق می افتد ، زندگی تمام می شود
پایان فرهنگ هم فرا می رسد .
* پس ، فرهنگ چه اصرار و الزامی برای برقراری و تداوم ارتباط با اموات دارد؟
* آیا همیشه ارتباط فرهنگ ها با اموات سمبلیک است ؟
* ظاهر قضیه خیرات موجب آمرزش اموات است ، اگر اموات فراموش شوند
چه خلل یا تاثیری در فرهنگ ایجاد می کند؟
* عدم آمرزش اموات چه تاثیری در جامعه و فرهنگ دارد؟
* آیا این ارتباطات به این مفهوم نیست که این فرهنگ ها هستند که به اموات نیازدارند؟
* آیا فرهنگ برای ترس از مردن و تبعات آن دست به برقراری ارتباط می زند ؟
به نظر می رسد برای پاسخ به این سئوالات باید هر فرهنگی را به طور جداگانه بررسی
کرد و نمی توان یک نسخه را برای همه پیچید .
اما گذشته از آن ، ذات ارتباط مفهومی مثل فرهنگ که همیشه زنده و پوینده است
با مفهومی ایستا مثل مرگ می تواند حائز اهمیت باشد ،
زیرا گاهی در رابطه ی تضاد میان دو پدیده ، می توان هر دو را معنا کردو
ارتباط ساختاری و کارکردی میان هر یک از اجزای آن دو را پیدا وفهمید.
زیرا نوع نگاه به مرگ رقم زننده نوع نگاه به زندگی است.
-----------------------------------
در ترم گذشته ، موضوع تحقیق کلاس های انسان شناسی شهری و
فرهنگ وتوسعه دکتر فکوهی انسان شناسی مرگ بود.( که خوشبختانه
من نداشتم !!!)
خوب یادم هست که تقریبا همه بچه ها کاسه چه کنم در دست ،
بر سر و مغز خودشان می زدندو نمی دانستند از کجا شروع کنند و به کجا بروند.
اصلا یک تعدادی هم سر موضوع تحقیق به شدت مشکل داشتند و
نمی دانستند در کدام فیلد وچه چیزی را باید انتخاب کنند!
برایم جالب بود که چرا ما نمی توانیم از متد مهم رشته خودمان یعنی مشاهده استفاده کنیم
و یا جدای از رشته تحصیلی ، مفهومی نزدیک مثل مرگ ، برای مان آن قدر
دور از ذهن باشد که حداقل مدت 4 یا 5 ماه سرگردانمان کند !
شاید برای این بود که نگاه فرهنگی ما به مرگ ، آن قدر آن را دور کرده که از آن تقریبا
مفهومی دست نیافتنی ساخته است .
ما برای اموات مان بیشتر خوراکی خیرات می کنیم که آن هم ظرف مدت کوتاهی
تمام و سپس فراموش می شود و در فضاهای عمومی هم کمتر از آن ها یاد می کنیم .
پس برای رسیدن به آن ، باید نگاه های فرهنگی مان تغییر کند و
آن را مساله ای نزدیک ببیند تا قابل بررسی و درک گردد .
چند تا موضوع پیش آمده که همگی باعث شدند که بازهم یک سئوال کهنه به ذهنم حمله کند ،
۱ - سئوال زهرا در انسان شناسان
۲ - سئوال هلیا در انسان شناسان جوان
۳ - جواب آقای جلیلوند در انسان شناسان جوان
۴ - وبلاگستان علوم اجتماعی که در مورد حوزه فعالیت انسان شناس نوشته :
انسان شناسی و جامعه شناسی ! ! !
سئوال یورشگر این بار این است :
تفاوت انسان شناسی و جامعه شناسی ؟ ؟ ؟
جزوه های مبانی انسان شناسی را ورق می زنم :
انسان شناسی علمی ژرفانگر و جامعه شناسی پهنا نگر است
چقدر از این جواب کلیشه ای حالم به هم می خورد !
کتاب های این دو حوزه را به طور جداگانه نگاه می کنم
مطالعه ساختار های اجتماعی در حوزه جامعه شناسی
و مطالعه ساختارهای فرهنگی در حوزه انسان شناسی می باشند
وای !
این یکی که دیگر دست هرچه کلیشه را ازپشت بسته است !
. . .
به قول بچه ها ، باور کنید هنوز هم جوابی ندارم که بدهم ، اما یک چیز را خوب می دانم :
هرچه قدر کار عملی و تجربی در این دو حوزه بیشتر انجام داده باشی
بیشتر می توانی تفاوت بیابی!
نمونه اش سفر دو ماه پیش بچه های هر دو گرایش با جناب آقای دکتر رفیع فر
به منطقه چلگرد استان چهار محال و بختیاری .
در آن جا همه ما باهم بودیم و از نوع سئوالاتی که بچه ها از مردم ، عشایر یا
حتی از خود دکتر می پرسیدند می شد بدون شناخت قبلی حدس زد
که گرایش سئوال کننده چیست !
واقعیت های تجربی من که این را نشان می دهند :
این دو رشته کاملا دو فضای ذهنی جدا می سازند ، اما محتاج هم !
اگر می خواهید تفاوت های بعدی را بگویید حتما به تجربیات عملی تان رجوع کنید !
نظر شما چیست ؟
سلام
این مطلب را دوست گرامی ام ، آقای جلیلوند ارسال کرده اند.
از ایشان تشکر می نمایم که این وب لاگ را قابل دانسته اند . . .
.........................................................................
خرده حساب
قتل ، اعتیاد ، فحشا .
این چند روزه هرچه خواندم، شنیدم و دیدم برای من در این سه کلمه خلاصه شدند.
اما سئوال، نقش فرهنگ در این گونه رفتارهای انسان چیست؟
اجازه بدهید بجای واژه ها از عبارتهااستفاده کنم تا بار معنایی خنثی تری داشته باشند.
کشتن انسان به دست انسان،
استفاده انسان از موادی که بر شیوه نگاه، فهم و رفتار انسان تاثیر می گذارد
و سوم ارضای نیازهای جنسی انسان به روشی غیر از ازدواج شناخته شده برای ما.
مطمئنا نیازی به تذکر نیست که فرهنگ به معنای یک واقعیت ثابت بیرونی وجود خارجی ندارد و
خرده فرهنگ و رابطه زمان و فرهنگ و غیره را شما بهتر می دانید.
با تکیه بر مثالهایی سعی می کنم آنچه در ذهن دارم تصویر کنم.
☻ در مجامع عرفانی و شبه عرفانی ،نه صرفا عرفان ایرانی، گاهی استفاده از موادی
که بر شیوه نگاه، فهم و رفتار انسان تاثیر می گذارد تجویز می شود و در بعضی گروه ها
این تاکید بسیار بارزتر است. در بین اهل قلم و ادب نیز استفاده از این مواد با تعابیر
خاص خودشان جایز است یا حداقل گریزناپذیر.
همین موضوع در طبقات کم درآمد بعنوان یک معضل مطرح است حال آنکه در طبقات بالا
الزاما یک معضل نیست. این که من متعلق به کدام یک از این خرده فرهنگ ها باشم
داشتن دیدی خاص نسبت به این موضوع برایم محتمل تر خواهد بود.
☻ ارضای نیازهای جنسی از یک دیدگاه بنیاد تشکیل خانواده است اما درباره خرده فرهنگ ها و
ارتباطهای جنسی خارج از این چهارچوب، واژه قلندر و قلندری قبل از آنکه در ادبیات
توسط بزرگانی چون عطار رنگ و بویی مثبت به خود بگیرد جایی بوده که هرگونه اعمال
خلاف شرع و عرف در آن انجام می شده پس معنای ارتباط جنسی نامتعارف برای قلندر
چیز دیگری بوده. اگر فحشا را ارتباط جنسی خارج از خانواده، به مفهوم زن و مردی که
بنابر عرف، شرع و یا قانون ازدواج دائم قرارداد کرده اند، تعریف کنیم که البته این تعریف
تنها برای یک خرده فرهنگ معین کاربردی است نه به عنوان یک تعریف علمی و عام.
صیغه نیز از ارتباطهای جنسی خارج از این چهارچوب خواهد بود. پس باز هم تعریف
و برداشت من از این واژه با عضویت من به گروه در ارتباط است.
☻ کشتن انسانی به دست انسان دیگر گاهی قتل، انتقام، به هلاکت رساندن و...
خوانده می شود و کشته شدن به دست دیگری را شهید شدن، کشته شدن و
یا هلاک شدن و از این دست می خوانیم
اما سئوال اصلی رابطه فرهنگ با این رفتارهاست. ردپای خودی و بیگانه در تمامی
آنچه گفته شد پیداست.
خوب امروز که موضوع وبلاگ های ما این دست از رفتارهای انسان است
معیار یا معیارهای ما برای گفته هامان چیست؟
در این بین انسان شناسان از منظر کدام خرده فرهنگ زبان می گشایند؟
آیا پیرامون علوم جدید هم خرده فرهنگ هایی شکل گرفته که گفته های ما از آن ها
متاثر است؟
شاید بد نباشد در این باره هم خرده حسابی کنیم!
وقتی خواهرم از من خواست درباره یک موضوع کاملا کلیشه ای برایش مقاله ای بنویسم از شدت تنفر حتی سعی نکردم به این موضوع فکر کنم ( من همیشه از کلیشه بودن متفرم ودر حال فرار! ) اما زمانی که خودش دست به قلم شد ومقاله اش را بعد چند روز برایم خواند،دیدم نکته های جالبی دارد .برای همین خلاصه ای از آن را در وب لاگ می گذارم(البته ببخشید که کمی طولانی است ) درضمن اگر کسی نقدی دارد این نکته را هم در نظر بگیرد که رشته تحصیلی نگارنده مقاله ، اصلا حوزه های علوم انسانی و اجتماعی نبوده ونیست .
تحت چه شرایطی می توان هم یک زن نمونه بود وهم یک کارمند نمونه؟
طبق اصل ۲۰و۲۱ قانون اساسی :« همه افراد اعم از زن ومرد در برابر قانون مساویند. »
اما با اندکی درنگ در زندگی روزمره خودمان تعارضات ویژه وخاصی را آشکار با این اصل می بینیم
که می تواند شروع بحث ما باشد.
سئوال اساسی تحقیق آن است که شرایط نمونه بودن را تحلیل نماید:
یعنی به لحاظ زمانی ، شرایط فعلی ما چیست که تحت آن بتوان شرایط نمونه بودن
را مطرح کرد؟
تفسیر نمونه بودن چیست؟
واقعیت وجود زن چه انطباقی با این شرایط دارد و باید داشته باشد؟
نقش های مترتب بر زن چیست؟
بیانیه ای که در کنفرانس حقوق بشر در سال 1996 م منتشر گردید بر 13 مورد مستند
در نظام ایران مبنی بر عدم رعایت حقوق زن تاکید کرده است.
این بیانیه با این منظر نگاشته شده که در جوامع پیشرفته امروز ، نقش زن در 2 جایگاه
خانواده و جامعه ، «شغل » محسوب می شود .
که این پست در جایگاه خود دارای تعریف مشخص سازمانی بوده و شامل کلیه ردیف های
شغلی وابسته به کودک ، همسرداری ، خانه و جامعه با مشاغل گوناگون خود است
و دولت با تعریف مشخص برای هرکدام فراخور مالیات دریافتی به ارائه خدمات رفاهی
و دستمزد می پردازد .
در اسلام نیز حقوق مختلفی وجود دارد اعم از : حق حضانت کودک ، حق شیردهی کودک ،
حق خانه داری ( نفقه ) ، حق تعیین مسکن و پرداخت اجاره بها از سوی مرد به زن ( در صورتی
که زن مالک باشد )و. . . که می تواند بیانگر اوج دیدگاه اسلام برای ایجاد امنیت خاطر زن باشد.
حال این دو ایده ال را در کنار جامعه خود قرار می دهیم ،
ما کجاییم و شرایطی که تحت آن نمونه بودن مفهوم می یابد کجا ؟!
از منظری دیگر ، در بیانیه مذکور در چند بند از حقوق اجحاف شده زن ایرانی آمده است:
دیه نصف ، سهم الارث نصف ، عدم انتخاب همسر وخواستگاری ، اجازه پدر و قیم یا ولی در مورد ازدواج
ویا خروج از کشور و...
در مورد راه حل این موارد اسلام افق دید بالاتری دارد :
شرط وشروط قبل از عقد ، وکالت بلاعزل بدون در نظر گرفتن جنسیت ، وصیت ، شرایط قیومیت و . . .
وباز ما کجا و اسلام وحقوق بشر کجا ؟
در ابعاد اجتماعی نیز به اصولی از قوانین فعلی ایران ازجمله عدم استخدام زنان در مشاغل قضا ،
نظام ، پژوهشکده های انرژی اتمی ، صنایع ماکرو و نانو و . . . نیز ایراداتی وارد است.
با توجه به تعریفی که از واژه «حقوق زن از دیدگاه بین الملل »ارائه شد و نگاهی
به این آمار می توان نکات زیادی را دریافت :
* زنان در کشورهای آسیایی روزانه 12 -13 ساعت از مردان بیشتر کار می کنند.