تبليغاتX
انسان شناس

مدتی است در جامعه زمزمه تفکیک فضاهای عمومی برمبنای جنس افراد به گوش می رسد.تاجایی که شهرداری تهران اقدام به احداث پارک آزادگان مادر درفضایی بزرگ ویژه زنان نموده  که ورود هرمردی به آن جا ممنوع است.درنگرش عمومی ،زنانی که از چنین فضاهایی استقبال می کنند معمولا گمشده ای به نام «امنیت» و«آزادی» دارند،لذا طبیعی است که از متولیان وایجادکنندگان آن ها کمال تشکر را داشته باشند.اما همین سیاست تفکیک جنسیتی فضاهای شهری ،پارادکس هایی در ذهن ایجاد می شود که جا دارد آن ها را مطرح کنیم:

اولین تناقض خود را این گونه می نمایاند که« مگردولت نتوانسته امنیت وآزادی را برای زنان در همه فضاهای عمومی ایجاد کند که اکنون پس روی کرده وبادیوارهایی سخت به تفکیک فضا دست می زند؟»ازآن جایی که شرط ورود واستقبال زنان از چنین فضاهایی آن است که بپذیرند آزادی عمل دررفتارهایی مانند پوشش و نیز امنیت را درفضاهای عمومی تفکیک نشده ندارند، پس عموما پذیرش چنین پیش شرطی خط بطلان کشیدن توسط خود دولت برتمام تلاش های فکری، یدی وتبلیغاتی است که حاکمیت در سه دهه گذشته برای زنان داشته است.

اما دومین پارادکس آن است که زنان در ازای کسب آزادی وامنیت باید مدیریت تن وبدن وفکر خود را به قدرتی به نام دولت واگذارند .درغیر این صورت در خارج از محدوده تفکیک جنسیتی نمی توانند به لحاظ جسمی وروحی تامین باشند.

پارادکس سوم هم خودرا این گونه می نمایاند که اندک اندک راه را برای مدیریت تن وبدن نیمی دیگر از اعضای جامعه یعنی مردان درفضاهای عمومی دیگر می گشاید.وقتی زنان از فضاهای عمومی به بخش های تفکیک شده بروند عملا جامعه با دوبخش کاملا مجزا روبرو می شود و دربخشی که مردان قرار می گیرند هم به اجبار به مدیریت تن وبدن وفکر دولتی تن داده اند.

وجود این سه پارادکس با توجه به نگرش کرامت انسانی اسلام خود پارادکس چهارم را می آفریند.درهزاره سوم که بشر به آن میزان از توانایی عقلی واحساسی رسیده که می تواند خود را مدیریت کند،لزومی برای فضاهای اختصاصی درجهت کنترل شهواتش ندارد ،چه این که مردمانی که چنین نسخه هایی را برایشان می پیچند 1400 سال است که تحت لوای اسلام زندگی کرده وهمواره جز جوامع کم فساد دنیا بوده اند.لذا تفکیک جنسیتی درکل به ضرر هردوجنس وبه ضرر کل جامعه خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33 توسط سیارپور |

 

 

خواهر کوچولوی من ، شیرین- که امسال پیش دانشگاهی می خواند-  گاهی درخودش به شدت فرو می رود، بعد می گوید مرا بیرون ببرید وبگردانید تا خسته شوم وبیایم وبخوابم...

شاید این صحنه را شما هم که با هم سن وسالان او درارتباطید، زیاد ببینید، صحنه هایی که جوانان ونوجوانان امروزی در آفریدنشان بسیار تلاش می کنند! وقتی می پرسی چرا این طوری شدی ،معمولن هیچ جوابی ندارند.صحنه هایی که من وشما هم بارها وبارها آن هارا خلق کرده ایم، بی آنکه بدانیم چرا؟؟؟

امشب با او دراین باره صحبت کردم، می گفت هیچ دلیلی نیست، فقط ذهنم پراز همه چیز است وآن قدر پر ،که دوست ندارم به هیچ کدامشان فکر کنم. واقعن نمی دانست چرا به چنین حالتی دچار شده است وفقط فکر میکرد اگر بیرون برود وکمی بگردد خوب می شود...به او گفتم می دانی چرا ما جماعتی الکی خوش هستیم؟ چرا این قدر جشن های عجیب وغریب مثل جشن فارغ التحصیلی ، جشن رفت وآمدها به اماکن مقدس، انواع جشن های ضمیمه قبل وبعد عروسی و...در میان مردم ما رواج یافته ؟چون واقعا چیزی برای شادی نداریم! اوقات زندگی ما درروزمرگی خلاصه می شود: به محل تحصیل یا کار می رویم، شب برمی گردیم وفردا دوباره همه چیز از اول ... هیچ تنوع ونوآوری نداریم.هیچ چیز مارا قانع نمی کند، حتی وقتی برای تفریح هم می رویم، آن جا هم شاد نیستیم.ذهنی پراز دغدغه داریم. به تناسب هرکدام مشغول اندیشیدن به مسائل خود می شویم.

به یاد آوردم چندوقت پیش مادری درباره دخترنوجوانش با من حرف می زد، می گفت ازصبح تا شب اورا می گردانم از پارک واستخر گرفته تا مسافرت و سینما وبازار خرید و... بازهم وقتی شب به خانه می آییم می گوید خسته شدم از این زندگی که معلوم نیست به کجا می رسیم، هیچ تنوعی در آن نیست! این حرف ها را از خیلی ها شنیده ام، بی حالی
، بی حوصلگی ، بی انگیزگی ، کسالت وخلاصه همه چیزهایی که حامل انرژی منفی هستند.

سواد روانشناسی ندارم، شاید این نوعی افسردگی باشد ، اما از آن جا که فراگیری زیادی دارد ، به نظر خطرناک است. باید زودتر برایش چاره ای اندیشید. جامعه به انگیزه های مردمش برای زیستن زنده است، اگر انگیزه ها بمیرند، انسان ها مرده اند وجامعه قبرستان آدم ها ی متحرک می شود. باید به عوامل آن فکر کرد، چه چیزهایی باعث می شود جوان ایرانی از سنین جوانی ، به روزگار پیری بنشیند؟ زندگی را دست کم بگیرد، برایش تلاش درخوری نکند؟ چرا شادی وخنده در میان ما رخت بسته و رفته است؟ چرا نمی توانیم برای زندگی انگیزه های متنوعی داشته باشیم؟ ریشه های این وضعیت اسفبار کجاهاست؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:22 توسط سیارپور |

آغاز بهار امسال اگرچه با روزهایی تکراری شروع شد،اما تجربه تکرار هم برایم خوب بود.

دریکی از این روزها به اصرار خواهرزاده ام که عاشق گل وگیاه وطب گیاهی است ،به آرامگاه بوعلی رفتیم.نسبت به چندسال پیش که فکر کنم دانش آموز دبستانی بودم که به آن جا رفتم ،سالن های موزه  ومقبره و یادمان وحتی فرش های موزه وخلاصه همه چیز سرجای خود بود تغییر زیادی در وضعیتشان به چشم نمی خورد. فقط چندتابلو اضافه شده بود که گل وگیاهان کوه الوند را جمع آوری و به پاس تحقیقاتی که حکیم برآن ها کرده بود خاصیت گیاهی شان را مکتوب کرده ونظر شیخ الرئیس را نیز بدان افزوده بودند.یکی دوتابلوی بزرگ هم شرح حال او بود که هردو مملو از جملات تکراری بود،همان جملاتی که معمولا در مدح وی شنیده ایم وحتی دربروشورهای راهنمای موزه هم همان ها را درج کرده بودند.

جمعیت زیادی اعم از توریست ها و سایر بازدید کنندگان  آمده بودند وحتی پشت بام آرامگاه – جایی که برج یادمان مقبره حکیم قرار دارد- نیز افراد زیادی در تردد بودند. کارکنان موزه بی حال تر از آن بودند که بخواهند توضیحی بدهند برای همین تابلوها ونوشته ها تنها راهنمای مردم بود.فقط یکی از بازدید کنندگان به سراغ خانم راهنمایی رفت واو را آورد تا بیشتر بگوید او هم حرف های تکراری زد.با این حال جمعیت زیادی دوورش حلقه زدند،زیرا دوست داشتند بیشتر بدانند...

چیزی که یادم می آمد در روزگار کودکی دیده بودم والان نبود،میزی بود که رویش را بازدید کنندگان کنده بودند و نوشته رویش می گفت مال بوعلی بوده، که آن را ندیدم وبه جایش دومیز مطالعه بزرگ جدید گذاشته بودند.درضمن عکس منسوب به جمجمه بوعلی را هم ندیدم.

درضمن از کتابخانه ای هم که چندین کتاب در آن بود چیزی سردر نیاوردم که به چه کار می آید؟؟؟کتاب هایی مثل طب داخلی هاریسون و فرهنگ آکسفورد تا... که البته در دسترس نبود و کسی حق استفاده نداشت...

فقط یک دکه ی کوچک به فروش گیاهان سنتی و طبی زیرنظر متخصصین ایجاد شده بود که من ندیده بودم.

ازحق نگذریم،برج یادمان روی آرامگاه معماری خاصی دارد که فقط اوتوانسته اندکی بفماند که بوعلی بزرگ بوده است ، بزرگ و نه معمولی و نه کوچک...

بگذریم...

------------------------

هشتصدمین سال تولد مولانا هم گذشت و ترکیه حقا که حق حضرت مولانا را ادا کرد... حتی در دیدار بوش از ترکیه همسر اردوغان به همسر بوش دوجلد مثنوی معنوی هدیه کرد. مولویی که فقط مقبره اش در ترکیه  است وحتی یک مصراع به زبان ترکی ندارد!!!

------------------------

اما بوعلی سینا ، در بخارا متولد شده ،روزگاری که بخارا ملک ایران بودو اکنون تاجیکستان وی را از آن خود می داند وخدا می داند چه خوابی دیده تا او را هم مال خود کند! با وضعیتی که موزه و آرامگاه بوعلی دارد بعید است این کار برای کشورهمسایه مان سخت باشد.کافی است فقط بفهمد ایرانی ها و دولت خدمتگزار حال وحوصله دفاع از پیشینه ی خود را ندارند. مثل چیزی که ترکیه فهمیده است...

------------------------

باورکنید کسی که بوعلی را نمی شناسد از موزه وآرامگاهش هرگز به درک ذره ای عظمت فکری ونبوغ اندیشه ای - که علم و دانشگاه های دنیا فقط در رشته پزشکی 700 سال مدیون اوهستند - نخواهد رسید.

 تکریم بوعلی ومولانا و... تکریم اشخاص نیست، تکریم فرهنگی است که لیاقت پرورش چنین استعدادهایی را در دوره های مختلفی دارد. دوره هایی  که علم کیمیا بود و زبان فارسی در تاراج حمله اعراب روبه ویرانی !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:24 توسط سیارپور |

روزهایی که گذشت...

روزهایی که گذشت خیلی ها رفتند، خیلی ها هم هنوز در صف رفتن...

درمیان شان دوچهره خیلی غمناکم کرد: حاج قربان سلیمانی و دکتر سید جعفر شهیدی!

هر دو صاف وساده

بی غل وغش

من نمی توانم برای شهیدی بنویسم ، تنها چیزهایی که می توانم بگویم:

وقتی قیام حسین شهیدی را می خوانی درسطر سطرش نه تصویری از پیچیدگی ها وسخت گویی های جامعه شناسی معاصر می بینی و نه سرهم بندی های مردم شناسی ،نه زرو زیور های ادبی و نه به رخ کشیدن های یافته های تاریخی ونه تعصب های بیجای دینی ومذهبی وفرقه ای،اما همه چیز را در آن می بینی ....سادگی ،تحلیل،بحث، موشکافی،تعقل، ادله ،... ونتیجه !

امسال عاشورایم با این کتاب گذشت ...

 

حاج قربان هم از نسل موسیقی بود،از نوع فطری که با زوایای روح نسبتی دیرین دارد...

نمی دانم،او  گام وپرده ودستگاه و میزان وریتم و ردیف و گوشه  و ضرب ومضراب و... را از چه کسی آموخته بود اما شنیده بودم روزی روحانیی به او گفته بود دیگر ننواز! حرام است، او 16 سال به حرمت دین ننواخت، در فراق دوتار 3سال هم بیمار شد ... بعد روحانی دیگری به وی گفت بنوازواو نواخت ...

سادگی اش را که می بینم غبطه می خورم! نگرش سنتی به دین!

گاهی آن قدر با گزاره های مذهب سروکله می زنم که خودم سردرد می گیرم... فکر می کنم گاهی لازم است -درست یا غلط -  صدای سازت را خاموش کنی ! به حرمت همان خدایی که وقتی سازت را به دست می گیری، صداهای موزونی خلق می کنی که درهارمونی شگفتش خلقی را به او نزدیک تر می سازی...فکر می کنم سکوت هم در ترکیب جادویی اش با صدا همان قدر خدایی کند ...

کسی چه می داند، شاید همه ی این سادگی ها  مقدمه ای باشند برای فهم بیشتر!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:18 توسط سیارپور |

 

سلام

این قصه هم زمانی شروع شد که شب سه شنبه – تعطیل – مهمان ستوده از دوستان قدیمی وعزیزمان بودیم.از آن جایی که ایشان همان شب دچار سوختگی با آب جوش شد، به داروخانه ی محل برای گرفتن وسایل پانسمان مراجعه کردیم.در راه بازگشت، کنار مسجدمحل، دو نفر که از وجنات یکی معلوم بود برادر بسیجی است ودیگری که پسری شانزده – هفده ساله،دعوا شده بود.برادر بسیجی دست مبارک را در جیب خود کرد وگاز اشک آور را به سمت صورت پسرک نشانه گرفت ومحل را با بوی مطبوع آن متبرک کرد. پسرک همان جا افتاد.

ما در حدود سی متری دعوا در حال حرکت بودیم.احساس کردم دیگر چیزی نمی بینم، نفسم بالا نمی آمدو تا منزل ستوده که یک کوچه فاصله بود، با بدبختی خودمان را رساندیم.

امروز پنج شنبه و ریه های من هم چنان درگیر است.دیشب به پزشک مراجعه کردم، گفت اثرات گاز در ریه کاملن مشهود است .صورت مریم هم دچار جوش های متورم شدو ندا که سابقه ی دردهای میگرنی هم دارد دچار سردرد وحشتناکی شده است وخلاصه همه مان به نوعی شیمیایی شدیم!!!

وقتی قدرت محترم ، به یک شهروند،عنوان بسیجی می دهد ودیگری به عللی از این عنوان محروم می شود، این نابرابری را چگونه تعریف می کند؟ به نظر می رسدبه او اجازه می دهد تا کسی را به عنوان مجرم بشناسد، دستگیر کند، تشخیص دهد، خودش را حق بداند،قضاوت کند، میزان مجازات را تعیین کند، مجازات کند ، زمان ومکان مجازات را تعیین کند، تصمیم بگیرد، عمل کند وخلاصه آن که همه چیز را به نفع خودش تعریف کند بدون آن که متوجه باشد این اسبابی که در جیبش هست علاوه بر مجرم، دیگران را هم مجازات خواهد کرد.

اگر مملکت آن قدر ناامن است که بسیجی درجیبش گاز اشک آور می گذارد، با من غیربسیجی چه تفاوتی داردو اگر امن است چه نیازی به آلت قتاله ؟؟؟!!!

 باور کنید دوره ی این کارها گذشته است و متاسفانه یا خوشبختانه ما گذشته از همه ی این ها در یک مملکت زندگی می کنیم و هموطنیم و شاید آن دو، هم محلی هم بودند و خلاصه آن قدر پیوندهای مختلف میان ما و دیگران زیاد و پیچیده است که درصورت وصل شدن به یک قدرت هم نمی توان منکر وجود آن ها بود. چه نیازی به چنین کارها؟

 کدام مقام است که بتواند تشخیص دهد طرف بسیجی دعوا حق بود، تشخیصش درست بود و میزان مجازات را با جرم درست اعمال کرد؟مگر این ها جز اصول اولیه قضاوت اسلامی نیست؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:5 توسط سیارپور |